بغض شکسته
چند بار شکفتن بغضشو ديدي؟نگو هيچوقت،نگو يادم نيست
من و تو از نخست با هم زاده شديم...
در پسِ جاده هاي مه آلود زندگي ...... تنها مانده ام دوست داشتم تو وبلاگ خودت جواب میدادم اما آدرس.... چي بگم .....
روزها گذشت … گرد و غباری که دلم
ساكت و تنها روبروي آيينه نشسته بود و به اعماق چشمانش خيره شده بود.....
دلش از هر چه نامهربانيست خسته بود......
از هر چه بي وفايي و بي مهريست كلافه بود .....
به دنبال كسي مي گشت كه مي توانست به او اعتماد كنه و تكيه گاه زندگيش باشه.......
به يك نفر دل سپرده بود و فكر ميكرد اوني كه به دنبالش هست رو پيدا كرده ...
اما نه... نه ، اشتباه كرده بود و در اين راه چيزي جز شكست نصيبش نشده بود........
شكستي كه خود را شايسته آن نمي دانست چون معتقد بود صادقانه پيش رفته
و چيزي جز عشق و محبت و معرفت نثار يارش نكرده .......
اما يارش …
ساكت و تنها روبروي آيينه نشسته بود و به اعماق چشمانش خيره شده بود.....
اشك حلقه اي نمناك اطراف چشمانش ايجاد كرده بود........
چقدر دلش ميخواست گريه كند چقدر دلش ميخواست تمام اينها در خواب بود و
يارش او را از خواب هولناك دوري و جدايي و بي معرفتي بيدار مي كرد اما
افسوس .....
افسوس كه همه اينها عين حقيقت بود و بايد آن را مي پذيرفت........
طفلك دختر توي آيينه .....
تنهاي تنهاي به آينده اي نامعلوم مي انديشيد .......
شما بگيد گناه دختر توي آينه چيه ؟؟؟.....
عاشقي؟؟؟......
ابراز عشق پاك ؟؟؟.......
ولي اگه خوش بينانه به زندگي نگاه كنند مي تونند دوباره شروع كنند.....
نه كه از اول شروع كنند .....
از همين جا دوباره آغاز كنند.....
عقب كشي و جا زدن نهايت ضعف يه آدمه.....
رفتن و گذر كردن نهايت شكست يك غرور ......
غروري از جنس الماس.....
ولي مي توان شكست داد ......
تمام موانع را مي توان از سر راه برداشت .....
مي توان مجنون بود.....
مي توان به ليلي رسيد.....
شما بگيد چه كار ديگه مي تونن انجام بدند كه ......

از نخست با هم بزرگ شديم.......
قد کشيديم.
رفتيم و رفتيم.......
شکل هم...
و مکمل هم...
شايد همه ميگفتند که من و تو مال هم هستيم....
آخر آنقدر شبيه به هم بوديم
که همه جا من و تو را با هم اشتباه ميگرفتند!
کنار تو بودن دنياي خوب من بود
و تو ميگفتي که با من فاتح قله هاي نور هستي......
روزهايمان پر بود از عطر خوب با هم بودن....
تن هاي سرد ما با دست آفتاب گرم ميشد
و با اولين برف سفيد سفيد ميشديم .
اما امروز........
از کجا نميدانم اما شروع شده بود.
من و تو شايد باور نمي کرديم.
شايد...
شايد..
شايد...
من و تو به يک اندازه زيبا يوديم....
و يا به يک اندازه هم زشت...
به يک اندازه مغرورو و به يک اندازه گاهي متواضع بوديم.....
من و تو به يک اندازه رشد کرديم....
سفر هاي زيادي رفتيم.......
اگر به سمت من ميچرخيدي .
آنقدر دوست داشتم که من هم شبيه تو ميچرخيدم...
من هم هر گاه به تو مايل شدم کنار من مايل شدي...
کنار هم بوديم...
اما هيچ گاه نخواستي به من نگاه کني...
ميدانم!
ميدانم!
ميدانم که من هم هيچگاه به تو نگاه نکردم.
دست من خالي از تو بود و تو هم خالي از من...
پيش من بودي اما گويي از هم دور...
تقصير تو نيست....
من و تو از دو نقطه شبيه به هم رشد کرديم........
کاملآ شبيه......
من چگونه به تو دل باختم؟
آنقدر کنار هم بوديم که هرگز نفهميديم.....
دو خط موازي هيچ گاه به هم نميرسند.....
کاش من و تو ريل قطار نبوديم! 
صدايِ پاي تو روزهاست که گم شده است.....
اينجا کنارِ پنجره....
تا انتهايِ شب....
من....
خيره به کوچه يادت ، نقش هاي رفته و غبارآلود را با چشمهاي باراني ام انتظار مي کشم..... 
واي از اين عشق.“نقش اندوه وز پي يک لبخند”.....
زندگي را بي تو سر کردن....
کاش مي ديدي....
که چقدر سنگين است.....
دل من اينجا....
بي تو...
همچنان غمگين است.....
احساس غربت مي کنم
درخود شکستن ،اشکهاي نريخته ،حرفهاي نگفته .....
چشمهايي که با خواب آشنا نيست ودرانتظار آن نمي باشد.....
مرگ لحظه ها را احساس مي کنم .....
نمي دانم شايد در جايي دور يا نزديک سري بر شانه ديوار تکيه زده است و.....
واشک مي ريزد وحر ف مي زند مثل من....
اما .....
نه پاسخي ، نه نوازشي.....
تنها تحملي بدون احساس .....
اما تا کي ؟؟؟....
چه مي شود کرد؟؟؟.....
رنگ ديوار به پرده ها نمي خورد ،رنگ قالي به هيچ کدام !!!....
تونيستي .....
اما تنهايي هست ولحظه ها که بي تو ديگر نه به مسابقه نشسته اند و نه برسکوي قهرماني زمان مي ايستند ....
کند وبي شتاب !!!....
و قاصدک که باز هم مژده مي آورد ، که يک نفر از غبار مي آيد.....
آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراري است ....
يک نفر از غبارآمد و زخمهاي هميشه بر بالم زد ......
وسنگي از سمت جنون آمد و.........
پنجره دلم شکسته ........!!!
چي بنويسم ......
هيچكس نيست ......
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
قاصدک ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند .

يکي بود يکي نبود . تو زمونهاي خيلي قديم وقتي هنوز آدم و حوايي نبود ، رو
زمين پر بود از فضيلت ها و تباهي ها .
يه روزي که همشون از فرط بيکاري خسته و کسل شده بودند ، ذکاوت باز هم
جرقه اي زد و گفت : " بيائيد با هم بازي کنيم . مثلاً ... قايم موشک خوبه ؟ " .
همه اينگار جرقه ذکاوت دامنشونو گرفته باشه از جا پريدند و با خوشحالي
گفتند : " از بيکاري که بهتره " . ديوونگي فوراً فرياد کشيد : " من چشم
ميزارم " و از اونجايي که هيچکس دلش نميخواست دنبال ديوونگي بگرده ، همه
قبول کردند . ديوونگي رفت جلو يه درخت ، چشمهاشو بست و شروع کرد به
شمردن : " يک ، دو ، سه ، ... " تو اين مدت هم هرکي داشت دنبال يه جايي
مي گشت که توش قايم بشه .
لطافت پشت نسيم قايم شد ... خيانت پريد وسط زباله ها و اونجا پنهون شد ،
اصالت ميون ابرها مخفي شد و هوس به مرکز زمين رفت ! دروغ گفت: " زير اين
سنگه قايم ميشم " اما رفت ته دريا ! طمع هم توي کيسه اي که خودش دوخته
بود قايم شد و ديوونگي هنوز مشغول بود : " ... هفتاد و نه ... هشتاد ...
هشتاد و يک ... " همه خودشونو مخفي کرده بودن به جز عشق ، آخه اون
هميشه مردد بود و نميتونست تصميم بگيره . اون هيچ وقت نميتونست خودشو
پنهون کنه . هنوزم که هنوزه ياد نگرفته چه جوري مخفي بشه !
خلاصه ديوونگي ديگه داشت به صد ميرسيد : " ...نود و پنج ... نود و شش... نود
و هفت ... " درست لحظه اي که ديوونگي به صد رسيد ، عشق پريد و ولاي بوته
گل رز پنهون شد . ديوونگي فرياد کشيد : " دارم مياما ! " وقتي بر گشت اولين
کسي رو که ديد تنبلي بود اخه اون تنبليش اومده بود پنهون شه ،تکليف لطافت
هم که معلوم بود ، نفر دوم بود و مجبور شد از پشت نسيم بيرون بياد . ديوونگي ،
دروغ رو ته درياچه ، هوس رو تو مرکز زمين ، طمع رو تو اون کيسه و خيانت رو لاي
آشغالها پيدا کرد ... ديگه تغريباً جاي همه لو رفته بود به جز عشق . ديوونگي
ديگه داشت از پيدا کردن عشق نا اميد ميشد که حسادت در گوشش زمزمه
کرد : " عشق لاي بوته گل رزه " ديوونگي يه شاخه از درخت کند و با شدت و
هيجان اونو تو بوته گل رز فرو کرد . دوباره دوباره و ... تا اينکه با صداي ناله اي
متوقف شد .
عشق از پشت بوته بيرون اومد و با دستاش صورتشو پوشونده بود و از لاي
انگشتاش قطرات خون بيرون ميريخت . شاخه به چشمهاي عشق فرو رفته بود و
اون ديگه نميتونست جايي رو ببينه ، اون کور شده بود . ديوونگي گفت : " واي
خداي من ! من چيکار کردم ، حالا چجوري ميتونم چشمها تو درمون کنم ؟ " .
عشق با مهربوني جواب داد : " عيبي نداره ، تو ديگه نميتوني چشمهامو به من
بر گردوني ، اما اگه ميخواي لطفي در حق من بکني ، بيا و راهنماي من بشو ! "
اينجوري بود که از اون روز به بعد عشق کور بود و ديوونگي چشمها اون ...
هفته ها …
همینطور ماه ها …
روزهایی تلخ
هفته هایی بی هدف
ماه هایی به حرارت آتش و به سردی یخ
و این چنین است که با هر نفس به پایان این سفر نزدیک میشوم.
یادته بهت میگفتم
یه روزی میزاری میری
دنبال یه عشق تازه
تو میگفتی که میبینیم
حالا تو دنیا رو دیدی
روزگار چطور ورق خورد
تو شدی عروس دنیا
من شدم همدم رویا
رویای پیر و قشنگم
تو حصار دنیا مونده
به جز اون چشم سیاهت
توی دل هیچ جا نمونده
روزگار با ما چیکار کرد
دنیا رو ببین چه ها کرد
چشمات جز غم نبود
هر چی در بود واسه ما بست
آسمون دلش میسوزه
زندگیم همش حرومه
آخر بازیه عشقم
میدونم دیگه تمومه
میدونم که سرنوشتم
تو کتاب عاشقی سوخت
صفحه آخر عمرم
بی گناه تر از همه سوخت
| Design By : Night Skin |


